نقطه پایان ( بغض گلو گیر)

لب پنجره نشستم….خاطراتت توی دستم
باد اومد ازم بگیره….ولی من دستمو بستم
میدونی که نفس من….به نفسهای تو بنده
تو نذار تنها بمونم…شب تنهایی بلنده
میبینی کاسه ی صبرم…خیلی وقته شده لبریز
تو بیا و نقطه ای باش……ته این شعره غم انگیز
تو نمیخوای من بمونم…..ولی میخوام که بمونی
گرد و خاک بی کسی رو….از رو قلبم بتکونی
میدونم حرفای این دل…همشون خوابو خیاله
اینکه تو بخوای منو باز….میدونم فرضه محاله
بس کن ای گریه دلگیر…بشکن ای بغض گلو گیر
اون دیگه بر نمیگرده….اشک من نشو سرازیر
چه غروبای غریبی….لب پنجره نشستم
یاده تو توی دلم بود….خاطراتت توی دستم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: