خودآزاری

همین یک لحظه میخوابم که من صدساله بیدارم

اگه راستشو میخوای تو آره من یه خودآزارم

میره تا مرزآزارم همین چند خط ناخونده

همین احساس یاسی که روو تنپوش دلم مونده

نوشتن ازتو و حسم شده کار شب وروزم

توی آتیش عشق تو دارم هر لحظه میسوزم

دارماز ماتی میمیرم توو بازی دورنگی هات

ببین سوزش این قلبو تو آتیش سوزی چشمات

بی تو من باز خوده مرگو دوباره زنگی کردم

میخواستم به تو ثابت شه که من عاشقترین مردم

تو که نیستی کنار من واسه کی شعر می بافم؟

شده راضی به آزارم بی تو قلب نیمه صافم

حالا یک گوشه میشینم ازت تصویر میسازم

مثه دیوونه هاست حالم همه چیزم رو میبازم

بدون که قصه ی مرگ همین درد خودآزاری

میفهمی حسمو امشب اگه حال منو داری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: