دست های خالی

دیدی چجوری روزگار جدایی بین ما نشوند
نگاتو از نگام گرفت دلامونو با غم سوزوند

دستاتو از دستم گرفت حسرت توی دلم گذاشت
حسرت دیدن تورو که دل اونو هرگز نداشت

آتیش کشید فاصله ها به غنچه های عشقمون
خلاصه قصه اینه که خالی مونده دستامون

حالا برای دیدنت سر میزنم به خاطرات
میبینم اون خنده هاتو با رقص زیبای لبات

میاد توی خاطر من نگاه دلنشین تو
آرامشی میده به من صدای پر طنین تو

اما بازم وقتی تو رو پیش خودم نمیبینم
حس میکنم تنهاترین آدم روی زمینم

حس بدی بهم میگه ثانیه های آخره
بریدن گلوی عشق به دست شوم خنجره

باید که باور بکنم تورو دیگه نمیبینم
گل وجود پاکتو از لحظه ها نمیچینم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com