روز رفتن

روز رفتن

شب یلدای تو چشمات،
شده حال و روزگارم
روزی که رفتی تا امروز،
لحظه ها رو می شمُارم

جای پاهات روی قلبم،
هنوزم سنگینی داره
صدای خسته ی سازم،
تو رُ یاد من میاره

میشمُرم ثانیه ها رُ، می رسم به روز رفتن
روز پر کشیدن من، از توی حصار این تن
می نویسم تو ترانه، که به مرز جون رسیدم
از سر جنگل چشمات، تا ته قصّه دویدم

شب یلدای تو چشمات،
د لمُ تا قصه ها برد
دلی که با رفتن تو،
از غم بی کسی پژمرد

من تو اوج این ترانه،
می زنم به سیم آخر
شعر تلخ بی کسی ر،ُ
دل من می کنه باور

میشمُرم ثانیه ها رُ، می رسم به روز رفتن
روز پر کشیدن من، از توی حصار این تن
می نویسم تو ترانه، که به مرز جون رسیدم
از سر جنگل چشمات، تا ته قصّه دویدم

مسعود داشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: