علی و هیولای سایه ها
یه شب علی کوچولو
تو تخت خواب نازش
به بابا شب بخیر گفت
با چشم نیمه بازش
چراغا رو خاموش کرد
پلکاشو روهم گذاش
علیِ قصه ی ما
داشت خوابش میبرد یواش
با یه صدای تق تق
یه باره از جاش پرید
رو شیشه ی پنجره
یه سایه ی زشتی دید
ترسید و گفت : هیولا
اومده توی خونه
جیغ زد و رفت زیر تخت
تا در امان بمونه
سایه بزرگ تر شد و
پنجرشونو واکرد
علی با جیغ و گریه
مادرشو صدا کرد
در اتاق وا شد و
لامپا که روشن شدن
از زیر تخت علی دید
مامان باباش اومدن
مامانی گفت : چی شده؟
رفتی زیر تخت چکار
گفت مامانی هیولا
اومده پشت دیوار
مامانی گفت: کو؟ کجاس؟
جز ما مگه کی اینجاس؟
بلندشو از زیر تخت
هیولا تو قصه هاس
بابایی گفت: علی جان
ما حالا سه تا شدیم
می مونیم هیولا رو
باهم شکستش بدیم
چراغا که خاموش شد
دوباره سایه افتاد
دوباره تق و تق و
بازم علی جیغ و داد
تا علی گریش گرفت
زد زیر خنده بابا
گفت فهمیدم چجوری
اومده توو هیولا
دست علی رو گرفت
برد کنار پنجره
گفت هیولامون اینجاس
نترسی یادت نره!!
این سایه ای که ترسناک
افتاده روی تخته
دست هیولا که نیست
شاخه های درخته
نور تابیده به درخت
سایش افتاده اینجا
تو ترسیدی جیغ زدی
هیولا آی هیولا
پاییز که میشه ، علی
باد می وزه همیشه
این تق و تق شاخه هان
که میخورن به شیشه
علی که تازه فهمید
از یه درخت ترسیده
توی اتاق تاریک
اونو هیولا دیده
قه قه و قه می خندید
می گفت درخت هیولاس
راست میگه مامان من
هیولا توو قصه هاس

برای واژه های دلشکسته
آغوش تو
پنجاه درجه