غزل سر به راه

غزل سر به راه

سربه راه راهی شدم دل پیش تو آلوده شد
پس زدی دست مرا دست و دلم آسوده شد

آسمون سهم تو بود و سهم من فانوس شب
کس ندانست راز تو افسون تو بیهوده شد

دل خرامان می روی منزل به منزل نا کجا
تا رسیدی سمت ما راهی دگر پیموده شد

دور خود چرخیده ای دنیای تو باطل شده
راهی دریا شدی امواج هم آزموده شد

مینویسی خط به خط با مهر امضا میکنی
از تو مثل ها گذشت شعر و غزل سروده شد

سخت میگیری به ما بستی در دروازه را
گر نباشی اهل دل قفلی دگر بگشوده شد

گه زخود خاندی مرا بار دگر رانده شدم
عشق و حاشا میکنی انکار دل ستوده شد

چشم خود بر روی ما بالا و پایین میکنی
حال ما راندی ولی روح و دلت فرسوده شد

بابک آرمانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: