تنفـر…

دیگه حس خوبی ندارم بهت
حالا عشق سابق تنفر شده
یجورایی دیگه ازت سرد شدم
مثه جا سیگاریم دلم پر شده

حالا خیلی فرق کرده با قبلنا
نباشی دیگه تنگ نمیشه دلم
دیگه شوق ندارم بگم زندگیم
یا شب قبل خواب خوب بخوابی گلم

حالا هر چی میخوای منو دور بزن
دروغاتو هر روز به خوردم بده
تو خط خوردی از تقویم زندگیم
نبودت برام دیگه عادی شده
اگه حتی تنهایی بیرون بری
نمیشم دیگه غرق دلواپسی
بی احساس و سردم به اندازه ای
مهم نیس که جز من باشی با کسی

دیگه گیر نمیدم مهم نیس برام
میتونی با هرکی شبا چت کنی
بزن زیر هرچی که بود بینمون
خیالت رو این جوری راحت کنی

نمی پرسم اصلا کجا با کیا
برو هر چقد جشنو مهمونیه
گذشت اون روزا که با دیر کردنات
می دیدی چشام خیس و بارونیه

فقط فک می کردیم همو دوس داریم
چقد حسمون زود گذر بود ببین
اگه وقت کردی بپرس از خودت
چیشد ما به اینجا رسیدیم همین

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مهدی شفیعی

مهـدی شفیعـی،۱۲/۲/۱۳۷۶ از سال ۹۳شروع به نوشتـن کــردم.. و در نهایـت بغــض هایی کـه ترانـه شـدنـد.. چـون کـه خودم زخـم خورده ی عشـقم واسـم خیـانت واژه ی درده تو اکـثر شعـرای من تو هسـت یکـ تو کـه یک روزی ولـم کرده