یه مرد

یه مردی پشت ویترینه
که تو هر حالتی شیکه
خیابون پیش روش خلوت
تو ذهن اون ترافیکه
شبا دور از چش مردم
با تنهاییش هم اغوشه
تو جشن بی کسیش هر شب
لباس رسمی میپوشه
جلو میره زمان روزا
ولی شب قصه برعکسه
هزارتا عکس پیش روش
با قاب خالی میرقصه
سکانس خوبیه اما…
یه ادم داره جون میده
یکی که حتی از سایش
تو این تنهایی ترسیده
تو این تنهاییه ممتد
هوا واسش نفس گیره
میبینه که تنش اینجاست
ولی روحش داره میره
همه میرن…پیاده رو
فقط حرفاشو میفهمه
هوا خوبه دلش اما
توی کپسولی از سمه
مثه یه اسلحه بغضش
بی شلیک روی رگباره
عجب اوضاعو چه جنگی
با قلب شیشه ایش داره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: