ولی بارون نمی باره
می دونم که شنیدی تو ، تمام زندگی من
کتابی ست به نام درد
خراب است حال و احوالم،غروبی غم انگیزم
عزیزم بی تو چی میشه کرد
زمین جای عذابم شد،از این بودن می ترسم
و دستام و به تو میدم
برایم قطعه ی شعری ،شبیه حرف سهراب باش
که از این تنهایی ترسیدم
سراغم را بگیر حتی ،با یک لحظه نگاه از دور
با یک خنده ی تو خالی
از این خیال هیچ بودن، رهایم کن
از این خیال بی خیالی
می دونم که تو هم ، از این تنهایی دلگیری
ولی چشمات نمی ذاره
خرابی مثل ابری ،که هر لحظه غمگینه
ولی بارون نمی باره
فصل بی صدا
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد