لنگه کفش
لنگه کفش
لنگه کفش
ببین جایِ سمِ اسبش، به اندامم تتو زده
همون شهزادهیِ قصه، به قانونها وِتو زده
دارم بالا میآرم عشق رو، از عمقِ چاکراهها
که این دنیایِ وارونه، همهچیو بهم زده
تصورهایِ دیروزم، طنابدارِ امروزه
و اون دیوکشِ ناجی هم، شده مستِ خدا زده
زمین یخ کرد، کبوتر مُرد، کلاغ تو لونه دق کرده،
نسیمِ صبحِ یخبندون، یه سیلی به رُخش زده!
نموند اثری از عاشق، تو هیچ سطری از این قصه
باید یک عمر لعنت گفت، به لنگِ کفشِ جا زده!
چرا جهان پُراز تو شد بدونِ تو
فصل بی صدا
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق