ورق
ورق
ورق
اگه بختم بخواد بازی درآره
ورقِ آسَمو به روم نیاره
اگه چشم بزنه این روزگارو
یه داغِ تازه رو دستم بذاره
اگه فکر و خیالام واقعی شه
ببینم تاسِ دشمن جفت شیشِ
منو وسطِ جنگ انداخته باشه
به این راحتی بازی جمع نمیشه
منو میز و ورقهایی که رو شد
یه تصویرِ سیاه که رد نمیشه
جرقه میزنه یه فکرِ مشکوک
تو راهم دیگه چیزی سد نمیشه
به جونِ هر دوتامون مثل آتیش
میسوزونم تمومِ پس و پیشو
تماشا میکنم رقصشو در دود
رو لبِ سیگارو پیکِ آخریشو
نمیذارم بشه سکانسِ آخر
یه دریا آب که از سرم گذشته
تمومش میکنم بیشک و تردید
تا کلاغه به خونهش برنگشته