مطربِ شهر....

مطربِ شهر

سلام گرم ببخشید طولانی هست وپیشاپیش اگه وقت گذاشتین برای خوندن دلنوشته م از قصورات کار عذر میخام

ماهِ کامِل همه یِ کوچه رو نورانی کرد
سایه یِ بی رمقِ یک نفر از راه رسید
پشتِ پا زد به خودش،شونه شُ دیوار گرفت
امّا بازم به زمین خوردُ،سرِش تیر کشید……

با صِدایی که کم از حضرتِ داوود نداشت
تو همون حالتم از لیلی و شیرین میخوند!
نیمه شب بود و بجز اون کسی بیدار نبود
واسه این شعرشو با،پرده یِ پایین میخوند!!….

تشنه شد رفت به سختی دمِ سقّاخونه
لبِ حوضی که پُر از آبِ خنک بود نشست
چشمش اُفتاد به شمعی که هنوزم میسوخت
خیره شد خیره به اون شمع و دلش سخت شکست

زیرِ لب گُفت:خدا این همه از عُمرم رفت
تو بجز خِیر ندادی بمن و من به تو شَر
اینهمه شمع چرا؟اینهمه حاجت؟چیه پس_
مُشکِلِ تک تکِ این مردمِ از من بهتر؟؟

چند ساعت با خُدا حرفای چِل سالشُ زد
مثلِ ابرایِ بهاری شد و هِی میبارید
آخرین قطره یِ اشکش که تویِ حوض افتاد
سر و بالا که اُوُرد مسجد و اون سمتش دید

یه نفر تا در و وا کرد بهش گفت بیا
با خودش گفت خیالاتِ ولی پا شد رفت
خستگی رو لبِ اون حوض فراموشش کرد
مثلِ پروانه سبک، از خودشم بیخود،رفت

“مردِ دربون چیه کارِت؟تو جوابش خندید_
یه عصا روی مناره ست بمن برگردون
دستش و بُرد به سمتِ افقِ صبحُ گفت:
زانوهام خسته شُد امروز اذانُ تو بخون..

یه اذان گفت،تنِ شهر و تکون داد صداش
هرچی اَم گشت به دنبالِ عصا اونُ ندید
پیِ مرد،ضلع شمالی تا جنوبی رو گشت
خسته شد رفت تو مسجد پایِ منبر خوابید

کم کم از مردمِ مؤمن،دِلِ مسجد پُر شد
شیخِ مشهورتر از مردمِ مؤمن که رسید
قبلِ رفتن تویِ محراب نگاهی انداخت
سمتِ منبر که همون مطربِ معروف رُ دید

اولش سعیشُ کرد هیچی نگه قرمز شد
((رنگِ رخساره خبر میدهد از سرِّ درون))
امّا صبرش نکشید و عصبانی شد گفت:
گفتم امروز چرا بویِ ریا داشت اذون!

این اذان باطله این مرد به حد محکومه
همه گفتن دهنش بویِ بدِ مِی میده
یه نفر پاشد و فریاد زد ای عالِمِ دهر
زودتر از همه این راز و خدا فهمیده….

صاحِبِ خونه خودش خوب و بدُ میدونه
حکمتی داشته میخواسته رحمان باشه
یه سَحَر کافیه که مُطربِ این شهر بخاد
بعد از این دیگه فقط قاریِ قرآن باشه…

https://www.academytaraneh.com/120184کپی شد!
64