ما مردمایِ ساده یِ پایین رودیم
سِیلی نشد،محصولمون و کی،کجا برد!؟
میگن که دیدن، گلّه مون و کد خدا برد!
میگن لباسِ یاغیا خیلی گِرون بود
دیدن رو قُنداقِ تفنگاشون نشون بود
میگن کلیدِ قفلِ آخور دستشون بود
میگن…ولی،هرچی که میگفتن گمون بود..
ما مردمِ دِه قبل ازین غمگین نبودیم
معلومه اهلِ نفرت و نفرین نبودیم
ما روحمون با چشمه جاری بود،یک روز
حال و هوای دِه بهاری بود،یک روز
هر جا کَسی خَم شد،کِنارش پایه ای بود
تو دیگِ دیزی حقِّ هر همسایه ای بود
ما عادتایِ خوبمون تو خونِمون بود
هر شب یکی از اهلِ دِه،مهمونمون بود
ما دشتُ میگشتیم،از گُل بو بگیریم
هر سال، جشنِ چیدنِ گردو بگیریم…
هرچی که داشتیم و کی غارت کرد،مردم؟
سخته ،کجا باید شکایت کرد،مردم
تشخیصِ گرگ از برّه خیلی سخته تو مِه
یاری ندارن جُز خداشون مردمِ دِه
شاید یکی از یاغیا همخونِمون بود
همسفره یِ نون و پنیر و دوغِمون بود
هم حُرمت نون و نمک باید نگه داشت
هم پایِ دزد و رو فلک باید نگه داشت…..
میگن شبی ،که دِه ،تو چنگِ یاغیا بود
داروغه تا صُب(ح) تو حیاطِ کدخدا بود!!!
ما مردمایِ ساده یِ پایین رودیم
شاید اسیرِ بازیِ داروغه بودیم…
گفتم” رو قُنداقِ تفنگاشون نشون بود؟”
راستی، تفنگاشون،تفنگایِ قُشون بود!
باید دلیلِ مطمئن تر جور میشد
شاید.. جواب زور باید زور میشد……
حبس ابد
میخونم ولی صدام خسته س
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد