خرگوشِ قِصّه بیداره
از عقلِ سردشون خسته م،از بیخ و بن جنون دارن
پشت تمومِ صُلحاشون،میل و ولع به خون دارن
دریا یه مّدت آرومه،موجای بستر آماده ن
خوابِ بدیبرات دیدن،تعبیرشو به من دادن
آتیش و شعله میبنم،هفت آسمون پر از دوده
خاکِ زمین وکُشتن با،رودخونه های آلوده
بازم سلاحِ ممنوعه ،باز پوزه بند اجباری
تزریق استرس تو رگ،با یک سُرنگِ تکراری
«من توی خواب خرگوشیم،هر شب عقاب و میبینم
جایی که سفره میچیدن،سقفِ خراب و میبینم
من تویِ خواب خرگوشیم،وقتی گلوله دَر میشه
دیدم که شیرِ بیچاره،داره شکارِ خر میشه!…»
من من،دوباره منطق شد،تق تق گلوله تو سرها
میریزه اشک مادر ها،رو سینه یِ برادرها..
باز لخته های خون روی،دیوار و تو خیابوناس
ایندفعه جنگِ آدم ها،با قومِ بهتر از اوناس…
بازم بگم؟ نمیتونم،از حرفِ این و اون سیرم
از خنده هایِ با منطق،پُشتِ سرِ جنون سیرم…
کُپ کرده روحِ آشُفته م،تو حبسِ جسمِ بی حالم
باید برم یجایی که،هیچکس نگرده دنبالم…
«من توی خواب خرگوشیم،تو کُلبه مَم تهِ جنگل
خونِ رگامو میریزن،تو کاسه یِ پر از انگل
من تویِ خوابِ خرگوشیم،جشنِ شُغال و کفتاره
کِل میکِشن که پا میشم،،خرگوشِ قِصّه بیداره…..»
حبس ابد
میخونم ولی صدام خسته س
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد