شرمِ نسنجیده…
یجایی از عبورِ لحظه ها باید توقّف کرد
میخام که چرخشِ دنیا رو یکساعت نگهدارم
هم از آینده میپرسم ،هم از احوالِ اینروزات
خود من هم که کم غم تو دلم رو هم نمیزارم….
نمیتونم بزارم پرده یِ شرمِ نسنجیده ـ
بخاد بیشتر ازین بغضِ گلومونو بپوشونه
تو که حتی اگه ساکت بشم چشمامو میخونی
دیگه هیچ رازی از من پیشِ تو پنهون نمیمونه….
چرا اینجوری زجرم میدی ای عشق
چرا از درد و دل ترسیدی ای عشق
میخاستم من رو نامحرم ندونی
چرا اینو نمیفهمیدی ای عشق…..
بگو،گوشم بدهکارِ بزار درداتو بردارم
میخام مثل خودت دریا بشم پس بی حسابم کن
نترس ازینکه ویرونم کنی قولِ شرف میدم
خودم رُ بهتر از قبلاً بسازم،پس خرابم کن
نگو دردم یه دریا باشه چی؟من شونه هام کوهن
میتونم رویِ دوشم برفِ صد سالت رُ بردارم
جهان آشفته تر از اونه که بغضُ نگهداری
چرا از حال دنیا بیشتر از حالت خبر دارم؟
چرا اینجوری زجرم میدی ای عشق
چرا از درد و دل ترسیدی ای عشق
میخاستم من رو نامحرم ندونی
چرا اینو نمیفهمیدی ای عشق…..
حبس ابد
میخونم ولی صدام خسته س
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد