ماسک بارون

توی ازدحام آهن ها
یک علف یکه تازی کرد
سایه شو روی گندما انداخت
عمری واسه شون گریه سازی کرد

روی صحنه ی پنجره بودیم
بارون و شب و من و گیتار
باز هم تو فکر یک کنسرت
واسه قطره های عمودی بیمار

همه چی خیلی آروم بود
تا به ساعت قتل دریا ها
تا که آفتابی شدی بازم
از پسِ پشتِ این شب یلدا

رو چشات ماسک بارون بود
پشت سنگر تنت بودی
عشق و رو کاغذ آوردی و اما
توی دیکته خودت غلط بودی

مهره ی گرگی تو شترنج
اما بازم برابرم کیشی
گرگ بودن جزای خون داره
آخرش نصیب گراز می شی

من جوون عاشقی بودم
که به یک درخت تکیه میکردم
روز و شب بیقرار تبر بودم
با خیالت عجیب گریه میکردم

«غرورم» همون درخت سیبی بود
که تبر روی گونه هاش نشست
اون تبر خودِ تو بودی و…
«غرورم» حالا کنده ای خسته ست

تکیه گاهم «درخت» نیست! «کنده»ست
رو تنش منو به دار میبندن
سرِ من درد میکنه شدید اما
سرؤ بریده رو که دستمال نمی بندن!

بیخیالِ عشق و این مسخره بازیا
اینجا رو پسر…چه دافِ مشتیه…
اینو خوب یادمه که شاملو میگفت:
عشق رطوبت چندش انگیزِ پلشتیه

فرزین کمالی/بهار۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید: