من گمشده
“من گمشده”
نقابی از غریبهها
هنوز رویِ صورتمه
چراغِ خنده روشنه
ولی هنوز توو دل غمه
هر روز شبیهِ دیروزه
یخ بسته خنده روی لب
خودمو پنهون میکنم
پشتِ در بسته ی شب
وقتی دلم تنها میشه
یه سایه دنبالم میاد
انگار منِ گمشدهمو
از پشتِ این شبها میخواد
تو خلوتم، وقتی سکوت
رو تنِ لحظه هام نشست
دیدم چقدر دور شدم از
اون منی که هنوزهست
یادِ اون روزایِ قدیم
دوباره افتاد تو سرم
یه ردّ پا مونده ازم
یه گوشه ای دور و برم
میخوام از نو رها بشم
قفلِ درا رو وا کنم
هرچی که جا مونده ازم
ذره ذره پیدا کنم
دیگه نقابی نمیخوام
آینه رو پاک میکنم
حال بد امروزمو
با باورم خاک می کنم
اگه هنوزم زخمیام
اگه راهی مونده واسم
خودمو جا نمیذارم
این بار خودم رو می شناسم