عشق آمد

عشق آمد بوسه زد بر قلب من
آتشی بر پا شده در قلب من
عشق آمد با نگاهی آشنا
قصه ها گفت از تمام عصر ها
عشق آمد روح یزدانی مان
شعله زد تا آخر هفت آسمان
روی دنیا مثل گلها می شکفت
دل صدای نورها را می شنفت
آسمان آبی تر از هر روز شد
قلب سرما ناگهان نوروز شد
شور عشق آمد به بالین دلم
روشنی آمد میان منزلم
آفتاب آمد میان شهر دل
ناگهان وا شد زبان شهر دل
دل ترانه های زیبا می سرود
از تمام عشق از ما می سرود
دل زبانش وا شده از بند غم
نیست هرگز دیگر او دربند غم
موج نور آمد نشسته بر دلم
جا گرفته چون ستاره در دلم
پای دل وا شد برای راه عشق
دست او در دست های ماه عشق
ای صمیمی تر ز هرچه هست و نیست
بی تو یک لحظه نباید بود و زیست
ناله هایم را ببین و گوش کن
بار دیگر تو مرا مدهوش کن
هرکسی عاشق شود بیکار نیست
عاشقی در نزد نیکان عار نیست
هر کسی عاشق نباشد مرد نیست
هیچ فرقش با سگ ولگرد نیست
عشق اگر باشد همین عشق من است
هر کس این را بد بداند کودن است
عشق یعنی پر کشیدن تا به اوج
از درون شب پریدن تا به اوج
عشق یعنی از سیاهی رد شدن
با تمام لشکرِ بد، بد شدن
عشق یعنی پر شدن از نورها
پر کشیدن تا به مرز دورها
عشق یعنی مثل آتش سوختن
نام خود را بر زمانه دوختن
عشق یعنی تا ابد شعله زدن
هم به یک لحظه دو صد شعله زدن
عشق یعنی سطر آغاز وجود
عشق یعنی آنکه دنیا را سرود

زندگی مثل سرابی می نمود
هر کجایش صد هزاران درد بود
لحظه ها در برف و کولاک سکوت
کفش هایم مانده در خاک سکوت
لحظه ها بر قلب من هی سنگ زد
زندگی از درد و غم آهنگ زد
من به زندان تباهی ها اسیر
دست غم هر لحظه می زد سنگ و تیر
راه رفتم من میان شهر شب
با تنی چون آتش از درد و ز تب
ناگهان راهی به رویم باز شد
داستانی آشنا آغاز شد
هفت درب و هفت آتش داشت آن
درب اول را گشودم ناگهان
شعله می زد آتش آن تا درون
من میان آتش اما او زبون
من دویدم تا به درب دیگرش
از میان آتش ویرانگرش
درب دوم، درب سوم همچنان
هفت در را باز کردم دوستان
از میان خانه های آتشین
من گذشتم با همین پا ها همین
چون که از آن خانه های آتشین
من گذشتم بی درنگ ای نازنین
ناگهان نوری رسید از راه دور
از میان تنگه های بی عبور
در میان شهر ما او بود و من
روی او مثل بهار و نسترن
در کنارش غوطه در لذت شدم
بی خبر از سختی و محنت شدم
لذتش افزون تر از هرچه که هست
دیدن او بهتر از هر چه که هست
چشم هایم خیره شد در چشم او
قصه ها خواندم فقط بر چشم او
او نگاهش تا همیشه آشناست
روی ماهش تا همیشه آشناست
ناگهان دیدم که قلبم پیش اوست
ذره ذره ی تنم هم پیش اوست
دل کنارش بوی گل ها را شنید
تا به اوج آسمان ها پر کشید
او زبانش چشمه ای از نور بود
در کنارم بود اگرچه دور بود
حرف او مثل شقایق ها قشنگ
چشم پاکش مثل یک دریا قشنگ
در میان شب نگاهش روشن است
چشم هایش شعله ی راه من است
ناگهان با من سخن آغاز کرد
روح من تا بی کران پرواز کرد
دست او مثل ستاره بر سرم
می درخشید و نمی شد باورم
-این منم غرق نگاه آفتاب؟
این منم در پیشگاه آفتاب؟
من سخن گفتم ز شب با آفتاب
از سکوت مرغ لب با آفتاب
او تمام حرف من را گوش کرد
چشم های خویش را مغشوش کرد
ناگهان آمد زمان رفتنش
نه! نمی کردم گمان رفتنش
رفت اما قلب من در دست داشت
عشق خود را در درون دل گماشت
تا که عشقم را از او آموختم
یک لباسی از سعادت دوختم

۳۷۵
۲