ابری

توو زمستونت اومدی پیشم
وقتی حال چشات ابری بود
اونقَدَر غرق غصه ها بودی
نمی دیدی که عاشقت کی بود

ترست از خاطرات دیروزت
وحشتت از شبای خیلی بد
حس دستات منجمد شده بود
توی قلب تو برف می اومد

توی آغوش من جهانت رو
سبز کردی،بهارتو دیدی!
رود جاری رو گونه هات خشکید
بعد دوران اشک،خندیدی

بودنت مثل خواب و رویا بود
لحظه هامو عجیب زیبا کرد
رفتن ابرها نگاهت رو
روی هرچی به غیر من وا کرد!

جاده رو دیدی..بستی چشماتو
رو همه خاطراتمون،تک تک
رفتی و توو مسیر میگفتی:
فک کنم عاشقم شده..به درک!

رفتی اما بدون که بعد از تو
یه نفر انتظارو باور کرد
توی دنیای نامه ها گم شد
توو یه مشت کاغذه پر از "برگرد"…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: