شک

میام پیش تو خسته و بی رمق
رودوشم یه کوله پر از خستگی
بیاو برام بازکن آغوشتو
بذار تا بخوابم مث(ل)بچگی

مث(ل)زم حریره وجودت ولی
میدونم همین روزا یخ میزنی
بجای نگاه محبت به من
پی تار مو رو لباس منی

میبینم که شک میچکه از نگات
داری عشقو از خونه دک میکنی
مگه من چه خبطی ازم سر زده
به من اینجوری داری شک میکنی

من از صبح تو این شهر نامهربون
واسه راحتیت هر دری رو زدم
چرا قصه ی ما به اینجا رسید
چی شد فکر کردی که انقد بدم؟

من از تو چیزیو مخفی نکردم
که هر چیزو ازم صدبار میپرسی
همیشه واسه تو هر کاری کردم
نمیدونم داری از چی میترسی

نه اینجوری نمیشه زندگی کرد
داریم یه خونه رو رویا میسازیم
عزیزم توی این بازی بیخود
منو تو هردومون باهم میبازیم
احمد اکملی٩٣/٨/٢٢

از این نویسنده بیشتر بخوانید: