فرهاد و شیرین
ببین این فرهادِ دلشکسته،چجوری واسه شیرین جون میده
مثلِ پروانه ای از شمع سوخته،انگار داغِ عشق بالهاشو چیده
آه به این دسایِ پلیدی که،اونو به پای کوه میرسونه
نمیدونه که این کوهِ تزویر،اونو به کامِ مرگ میکشونه
از این تقدیرِ شوم غرقِ خونه،به خواب شیرین داره میره
با اینکه رؤیاهاش بر باد رفته،باز بهونه ی شیرین میگیره
فصل بی صدا
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد