از یک زن

گم شدن مییون بارون

اشکای این زن تنها

زنی که تو ذهن این شهر

همیشه بود،یه معما

همه ی احساساتش رو

توی بغضش،کرده پنهون

دیگه این منیّتش هم

شده محبوس،توی زندون

زیر این نگاهای سرد

دلش از غصه می لرزید

ولی بازم،خیلی آروم

سعی می کرد و،هی می خندید

صورت پراز غمش رو

زیر رنگا(رنگ ها)مخفی می کرد

توی زندگی همش اون

هر لحظه،احساس سختی می کرد

دیگه عادت کرده بود به

مردای شاد و پوشالی

مردایی که بودن از احساس

گاهی پر و گاهی خالی

همه ی چاراهای(چهارراه) شهر

آشنا بودن،با زن تنها

زنی که همیشه چشماش

از چراغا،کرد تمنا

تا شاید که این چراغا

یه روزی هم بشن خاموش

تا که شاید اون،یه روزی

بشه با خدا هم آغوش…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: