حق با توئه…

حـــق بـــا تــوئــه،مــن قــد یـک رویــا،بــا واقـعـیـت فـاصـلـه دارم
چـیـزی نـمـی دونـم ازت امــا،اسـم خـودم رو دوسـت مـی ذارم!

مـن چـهـره تـو بـا خنده می شناسم،مـرد ترانه های بـا احساس
هـر مـرتـبـه دیـدم تـو رو گفتم،این زندگی هر چی که هس زیباس

چشمامو خو دادی به عکسی که،هر روز به ریش غصه می خنده
یـک بـار نـپـرسـیـدم شبا چی پس؟ چشماشو با لبخند می بنده؟

ذهــنــیــتـــم از لــحــظــه هـای تـو،تـنـهـا یـه تـصـویـر خـیـالـی بـود
مـثـل خـودم دنـیـای کـوچـیـکـت،یـک غـربـت از عـشـق خـالی بـود

دلـگـیـرم از دسـت خـودم بـدجـور! دلگیرم از قلبی کـه خوابش بـرد
غـرق خـیـالـت بـودم و قلبت،لحظه بـه لحظه تـو خـودش مـی مـرد

تا دست نگیری نبض رویـا رو،از لحظه هات دسـت بـر نـمـی دارم!
آســوده بــاش و خـسـتـگـی در کن،حـالا کـه مـن بـیـدارِ بـیـدارم

بـا هـر نـفـس از تـو،دعـا مـی شـم،تـا آسـمـون پیش خدا می رم
حـق تـو ایـن تـقـویـم بـرفـی نـیـس،از زنـدگـی حـقـتـو مـی گـیـرم!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: