تو زندونِ یه پاییزم…

تو زندونِ یه پاییزم،دارم از غُصه میریزم
یه تقویمم رو یک دیوار،که از تنهایی لبریزم

یه شعرم تویِ یک دفتر،پُرم از خاطراتِ تو
همه چیز خیلی غمگینه،مِثه روریِ من از تو

((نمیدونی چِقَد امروزهوای زندگیم سرده
چِقَد دستاتو کم داره همین دستای یخ کرده))

قطارِ زندگیم میره، من اما خیسه بارونم
تو هم میری ولی من باز گرفتارِ همین خونم (خونه ام)

داره کابوس تنهایی ،همه دنیایمُ میگیره
تو رو گُم کردمُ چشمات داره از یادِ من میره

((نمیدونی چِقَد امروزهوای زندگیم سرده
چِقَد دستاتو کم داره همین دستایِ یخ کرده))

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

766
۱۸