عاصی

از این که هست بدم میاد،از این سقف و در و دیوار
از این خاکستری بی روح،از این دنیای لاکردار
تو دنیایی که من توشم،شکست دل یه آئینِ-ه
غرور و زیر پا بردن،شده یه رسم پر تکرار
یه روز عاشق هم بودیم،آره عاشق؛ولی حالا!
من از چشمای اون عاصی، اون از شعرای من بیزار
یه روزی هر کجا هر وقت،به لب اسم تو بود اما
حالا دیگه به لب بی تو، فقط هی … به … سیگار
چه شبها آرزوم بوده، پرستار دلم باشی
حالا بیمارم و تنها،فقط شبها تا صبح بیدار
برا من هم نفس بوده،هم اونکه از نفس افتاد
به این بی هم نفس لعنت، به این بی هم نفس؛بشمار
گذشت از ما گذشت اما، یکم فکر خودت هم باش
یکم فکر خودت دنیا، یکم فکر خودت کفتار

از این نویسنده بیشتر بخوانید: