فراری

یه سایه از یک فراری ام

عکسم روی هر در و دیوار چسپیده

یه عمره تو گریز از آفتابم

آزادی همیشه برام بوی شب میده !

 

یه فراری ام که تو انتهای شب

فکر فرار و خونه  توو سرمه

رد شلاق و چکمه بازجو

هنوز بعد این همه سال رو تنمه

 

درد زنجیر و زندون و بازجویی

چه سرگذشت غم انگیزی بود

روز تیر بارون بهترین دوستم

یادمه یک شب سرد پاییزی بود

 

من یه فراری ام از نگاه تو

تموم بازجو ها دنبال منن

یه ارتش پشت هر دیواره

همه میخوان منو با تیر بزنن

 

از این زندون بی نشون امشب

هر چقدر که دورشم باز هم کمه

این شب کهنه منو میفهمه

این ایستگاه متروکه همدرد منه

 

من یه فراری ام خسته از فریاد بازجو

خسته از دیدن خون تو ادرارم

دیگه خواب شکنجه نمیبینم

به روح شکنجه گر اعتقاد دارم

 

دیگه ازادم حتی تو فرار

با یه دستی که تیر خورده ، غرق خونه

دلخوشم دیگه شکنجه گری نیس اینجا

که با ته سیگارش زخمه بازومو بسوزونه

 

یه فراری که تو فرار

ازادی مثه یه شعار همیشه رو لبهاشه

“نه زانو نمیزنم هرگز

حتی اگه اسمون قدش کوچیکتر از قامتم باشه”

از این نویسنده بیشتر بخوانید: