بی تابم

یه احساسی تو چشمامه
یه حسی تو دلم مونده
گذاشته رفته از پیشم
شدم تنها و درمونده
گمونم بعد از این دیگه
نمی تونم بگم چیزی
دلم میمونه تو حسرت
میشم یک برگ پاییزی
یه حسی میگه تو قلبم
که حرفا توبگو اون
خجالت میکشم بازم
دلم همیشه هس داغون
تموم روز و شب فکرم
به اون مشغوله وحرفاش
به این فکر میکنم آیا
میشه روزی بشم دنیاش
ازم وقتی کمی دوره
میشم آشفته چون دریا
آخه وقتی نباشه اون
یه چیزی کم داره دنیا
فقط اون توی دنیا هس
که این حسُ بهم میده
یه روزی کاش بیاد پیشم
بگه عشقم رو فهمیده
هنوزم توی ِ دلتنگی
اسیر درد و تشویشم
نمی تونم بگم چیزی
بازم تو غصه گم میشم
بهش بدجوری دل بستم
شبا اصلا نمی خوابم
مث ِ دیوونه ها هستم
براش همیشه بی تابم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: