آخرین حرف

یک کار خیلی قدیمی:

نمی دونم که چی باید بگم اما

همون یک جمله کافی بود، فهمیدم

شنیدم حرفُ از خاموشی لبهات

به این بغض ِ عجیب ِ کهنه خندیدم

 

سکوتت گفتن ِ حرفای ناگفته س

همون حرفای تلخ ِ سخت ِ عاشق سوز

جواب بغض پیر ، اشکای خاموشم

که سر وا کرده و جاری شده امروز

 

نمی خوام آخرین تصویرم از لبهات

هجوم حرفای عاشق شکن باشه

سکوتت آخرین حرفه، خداحافظ

شاید این رد شدن تقدیر من یاشه

 

حالا توی نگاه گنگ هر دیوار

سکوت ِ ممتد ِ لبهاتو می بینم

حالا که راه برگشتن برام بسته س

ته ِ بن بست ِ این دیوار می شینم

 

اگر چه آخر این راه دیواره

تو بن بستم(هم) مسیر آسمون بازه

باید مثل کبوتر پر بگیرم من

دوای درد این کابوس پروازه

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: