مژده

آن ندایی که از دور دست داده شد
خبری بود که در دل نشست و مژده شد
کبوتری که پیام دل بر پا داشت
جلد کوی تو گشت و پر کنده شد
دلی که گوشه نشین حصار سینه بود
پر کشید و سوی یار دلداده شد
تبسمی که هر شب ماه بر تو می کرد
در بازتاب چشمهایت افتاد و خنده شد
شبی که در حس نمناکی مژگان سپری بود
به یاد نگارت باران زد و زنده شد
خوابی که در رویاهای خیال گم بود
در بیداری دریچه چشم تو دیده شد
قلبی که ز تیر آرش زخمی داشت
از عشق تو مرهم یافت و درمانده شد
خورشیدی که سراسر نور و گرما بود
بعد دیدن رخت از ماه شرمنده شد
عارفی که سالها در سیر و سلوک بود
با یک نگاه تو کافر گشت و رانده شد
ستاره ای که در پس ابرهای سیاه پنهان بود
از دریچه چشمهای خیره تو برگزیده شد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: