زندان

یک میله در عمق نگاه من
با چشم من، تا کوه درگیره
سوی نگام تو پلک تنهایی
تو پیچ خار سیم می میره

روی دکل سرباز غمگینی ست
با بغض من دایم سر چنگه
سوت و کلاه و چکمه ی خاکی
با خاک ریز جاده همرنگه

محبوب من با صورتی محجوب
پشت حباب موزه پنهون ِ
دستای متروکش ولی امروز
در زیر پاره کوزه مدفون

یک حنجره تاصبح با من گفت
معشوق تو از خاطرت دوره
با مرد زندانبان بساز امشب
رویای تو خاک ته گوره

یک رد پا تو،/ راهرو پیچید
یک زوزه ا زاعماق باد یخ
او مرد زندانبان من بود و
من کفتری پیچیده توی نخ

از این نویسنده بیشتر بخوانید: