میترسم

عجیبِ حالِ امروزم , که ترسم از همین فرداس
یه ترسِ مبهم و تاریک که تو عمقِ چشام پیداس
همش بازیِ تقدیرِ که امروزت پر از خوبی
ولی فردا تو تنهایی به بالش مشت میکوبی
من از این آدمایی که , تو خوشحالی فقط هستن
یا وقتی که تو غم داری , همیشه سردن و خستن
من از این آدمک هایِ , غریبه سخت میترسم
از این خوشبخت هایِ , واقعا بدبخت میترسم
من از این خاطراتی که منو له میکنن هر شب
یا از این دردِ زجر آور که می سوزونه مثل تب
من از زیبایی بارون , تو این تنهایی میترسم
من از عشقایِ پوشالیِ دنیایی , میترسم
من از این راه بی راهه , که آخر میخورِ بن بست
قفس هایِ قشنگی که  ,برای زندگیمون هست
من از پرواز گنجیشکا , به رویِ آب میترسم
من از رفتن به رویاها , میونِ خواب میترسم
دو راهی روبه رومونه , یه راهش این که بد شیم
یه راه ِ سختی هم داریم , که از ترسا فقط رد شیم
کیوان حریری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: