خط IIIIIIIIIIIIIIII

کنار دیرک چوبیِ تنها، یه زن هس، لحظه هارو می شماره…
زنی که ساعتا ایستاده هر روز؛ که مَردش زود برگرده دوباره
توو چشماش آسمونِ بیقراری، توو قلبش بغض روزای مه آلود
یه تصویر سیاه و ساکت و سرد؛ مثه ابری که بارونی نداره

زنی که دیگه شکل زندگی نیس؛ توو دشتی که پر از گرد وغباره
نشسته روو دوتا خط موازی؛ زنی که سالها چشم انتظاره…
روو پلکش یخ زده اون خاطراتِ…تنش بن بستِ تاریک زمونه س
زنی که با غروبِ این حوالی، یه خط روو دیرک چوبی می ذاره

کنار دیرک چوبیِ تنها، یه زن هس، لحظه هارو می شماره…
یه زن که ساعتا ایستاده اینجا؛ توو ایستگاهی که مَردش رو بیاره
نگاش، فریاد خاموش سکوته؛ تنش، زخمیِ توفان و تگرگه
زنی که آب می شه توو غروبی… که مَردش سالها تاخیر داره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: