کولی ها مدرن نمی شوند!

جوونکی رعشه به تن

زیر زیرکی ، سبک قدم

پوست تنش رو گوشه ای تو دلِ باغچه خاک می کرد

زل زده بود به آینه گذشته هاش و چال می کرد

کنجِ دلش رفته بود و قایم موشک بازی می کرد

تو تنهایی با سایه ها روحش و زنجمور می کرد

از چی می ترسید جوونک ؟

نو شدنِ پوستِ تنش ؟

جنون و وهم ، یا انعکاسِ باورش ؟

قصه نمیگم که خوابت بگیره

ماهی تو تور کابوس ها بمیره

شیطانِ آیه های کفرِ رو زمین

داروینِ سرکوب شده ی نسل قدیم

معتقدِ تکامل نسل بشر بوده همین

از این نویسنده بیشتر بخوانید: