حرف رفتن

یه حرفی بزن نزار بغضم رو چشام هوار شه

نذار ورق برگرده و دلم بازیچه روزگار شه

می خوام عاشقت باشم بذار عاشقت بمونم

نذار خونه ای که ساختم از رویا رو سرم آوار شه

می خوام فریاد کنم بغض امو همون لحظه ای

که می شینه مثل یه سکوت تلخ تو چشمامو

همون لحظه که داری می ری با خاطره هامون

بارون میشه و  داره می بنده راه صدامو

«ذره ذره گم میشی تو شب رو به خاموشی

یه روز حالمو بپرس از غربت فراموشی

بعضی روزا حس میکنم خوشبختم

اونم وقتیه که تو بغض چشمامو میپوشی»

نذار رو به روت بشکنم تا باور کنم می مونی

تو که غریبه نیستی و می بینی حس و حالمو

دارم چشمامو می بندم  تا نفهمی چطور

با رفتنت زدی شکستی بال پروازمو

چه تلخه گذشتن از این جاده بی عبور

دیگه بریدم اما… دیگه ته خط رسیدم

دلمو جا گذاشتم تو بغض ات یادگاری

چه فایده رنج و به جون خریدم و نرسیدم

«ذره ذره گم میشی تو شب رو به خاموشی

یه روز حالمو بپرس از غربت فراموشی

بعضی روزا حس میکنم خوشبختم

اونم وقتیه که تو بغض چشمامو میپوشی»

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مهدیه محسنی

سلام به هم ترانه ای ها. من کارهای تایپ، ترجمه و تحقیقات دانشجویی، ترجمه و ... انجام می دم و برای بچه های اکادمی تخفیف لحاظ کردم اگر سفارش کار داشتید به ایمیل daneshsara2013@yahoo.com ارسال کنید. :)