خواب

توو بارشِ ترانه

شرمنده یِ نگاتم

با تنی خسته از درد

توو جاده پا به پاتم

یه هم صداییِ ناب

گوش زمونو کر کرد

نمی مونم نباشی

اشکارو در به در کرد

توو حجمِ ماه و مهتاب

واژه ترک نمی خورد

جمله به جمله عشقو

تا عرش آسمون برد

دلی که دست بادو

زبان که شکوه می کرد

رقصی که یاد برده

این بی وفایِ نامرد

یه چند دقیقه یِ بعد

سکوتی سایه افکند

حرفا که خورده می شد

فضا غریق لبخند

بازم توو این گیر و دار

یه چیزو میشه فهمید

سبزه یِ فصلِ بهار

چشاتو طعنه می دید

پلکم که لرزه افتاد

دنیامو غم فرو برد

سهمی که از تو داشتم

در آنهِ لحظه بُر خورد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: