خودکشی

شایــــد من دیـگه فردا رو نبینــــم

تو دستام مشتی از قرصای خوابه

 

یه دنیـــا کاغذ و عکســـای کــهنه

سئوالایی که عمری بــی جوابـــه

 

به آخــــر میرسی وقتـی که روزا

 

مثـــه من تا سحــــــر بیدار باشی

 

تو هـــم شاید یه روزی مثلـه الان

 

به مردن راضی تر از زندگی شی

 

یه فنجون قهوه و بی خوابی از سر

 

یه تصمیم بزرگ و یک شب سرد

 

تمومش میکنم شاید بفهمی

 

میتونه بی تو داغون باشه یک مرد

 


به زودی…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: