نمیبخشمت

خیال نکن همینجوری میبخشمت به سادگی
حکایت رفتنتو اَزَت میخوام باید بگی
بگو چیه گناه من که حکم اون جداییه
مگه قفس بوده م برات که میگی این رهاییه
خوب میدونی که هیچ کسی دوسِت نداره مثل من
با رفتن بی بهونه آتیش نزن به چوب تن
کاری نکن که عاقبت حسرت به قلبت بمونه
چیزی به جز فاصله ها بین من و تو نمونه
اگه منو دوس نداری خیلی ساده بهم بگو
بازی با قلب من نکن پشت سرم چیزی نگو
نمیگذرم اَزَت اگه بخوای تو نارو بزنی
فقط اینو بهم بگو که با اونی یا با منی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com