خونۀ بچگیا

توی این آلونک مقوایی،

من و تو هم بازیِ بچگیا

هر دومون دلواپس بادبادکو،

غافل از خواب شبو خستگیا

 

توی دست تو عروسکای ناز،

توی دست من تفنگ قارقاری

تو شدی مادر بچه هامونو،

من شدم شبیه رمبو،انگاری

 

دنیامون پر از خیالِ آفتابی،

فکرمون دنبال یک بازیِ نو

تو میگی الادولنگو عشقه و،

من میگم قایم باشک یالا بدو

 

زندگی خلاصه میشه تو همین،

زیر بارون دوییدن دور حیاط

همه چی رنگی و شادِ واسمون،

خندمون از ته دل غرق نشاط

 

حالا سقف خونمون شکسته و،

گم شدیم تو بازی تلخِ فریب

واسمون خنده شده مثل یه خواب،

بازیای کودکی عجیب غریب

 

هر چی داریم یا نداریم کلکِ،

واسه اینکه خونه رو بنا کنیم

کودک درونِ ما گم شده و،

ما میخوایم مثل بزرگا تا کنیم

 

کاشکی یک لحظه بشه دوباره باز،

بچه شیم مثل قدیما دوتامون

پر بشیم از تب بازیای خوب،

کم بشه غصه و درد دلامون

 

کاشکی آرزوم نبود اون قدیما،

که بزرگ شم تا بتونم تنهایی

برم از خونه و با تو بمونم،

توی یک دنیای پاک و رؤیایی

 

حالا که بزرگ شدم منو ببین،

آرزومه که یه روز بچه باشم

مثل دوران قدیم رو باغچمون،

با شلنگ خط خطی آب بپاشم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

603
۱۶