غزل
عبور ناگهان
غزلی سروده اینجانب جواد جهانی فرح آبادی شاعر معاصر ایرانی
غمی نشسته بر دلم, مرا رها نمی کند
مرا در اوج بیکسی کسی صدا نمیکند
دلم گرفته ازقفس سراغ خلوت تو را
دگــر پرنده قفس خـدا خـدا نمی کند
در اضطراب سایه ها نشسته ام چه دیدنی
سکوت سخت سایه ها مرا رها نمی کند
و از حکایت سحر نگفته ام شنیدنی است
دگر ستاره سحر به شب وفا نمی کند
نشسته ام کنار در به انتظار قاصدک
و قاصدک به وعده اش دیگر وفا نمی کند
تویی کنار پنجره و یک عبور ناگهان
مرا عبور سایه ات ز غم جدا نمی کند
بیا که وقت رفتنت بگویم از غریبی ام
به خلوت شبانه ام کسی صدا نمی کند
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
کسی نگاه تازه ای به این سرا نمی کند
غزل کلام شاعری بریده از ترانه ها
و از شنیدن غزل کسی صفا نمی کند
تو آشنای حادثه و من سکوت بی کسی
یکی برای دیدنم خدا خدا نمی کند
مسافرم به مقصد نوازش نگاه تو
مسافری که یادی از ترانه ها نمی کند
منبع
قول مردونه
چرا جهان پُراز تو شد بدونِ تو
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی