همه می گن

خودم کردم

 

خودم کردم

که لعنت بر خودم باد!

که با دستِ خودم

ویرون شدم…

داد!

 

به این باور

که «خوبی، خوبی داره»

خودم افتادم از چاله

به این چاه…

 

خودم

 

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

 

خودم باور کشیدم

روی احساس!

خودم رحمی نکردم

با گلِ یاس!

خودم دادم به باد

این زندگی رو…

خودم کشتم

دلیلِ زندگی رو…

 

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

 

نه تقدیر و

نه حرفِ این و اون بود،

به هر چی شادی بود

گفتم که بدرود!

توی نقدِ همین لحظه،

همین حال،

به جای زندگی،

می‌گم چه خوب بود، نبود

 

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

 

چرا باید به پای صبرِ بی‌سود،

جوانیمو هدر می‌دادمش زود؟

کدوم منطق، کدوم باور به من گفت:

بساز با غم،

بساز با غصه هر روز؟

 

همه می‌گن:

صبوری کن، صبوری کن، صبوری…

 

خودم کردم

که لعنت بر خودم باد!

که با دستِ خودم

ویرون شدم…

داد!

 

خودم کردم

که لعنت بر خودم باد…

 

خودم کردم…

 

که لعنت…

 

بر خودم باد…

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: