٫ فکر کن دنیا گلستان است هنوز
پشت این شب، روز پنهان است هنوز ٫
٫ یا تظاهر کن به اشک از رویِ شوق
فکـر کن خندیدن آسـان است هنـوز ٫
٫ یک نفـر؛ پـرواز را فهمیـده است
یک نفـر.. ؛ لبریزٍ ایمان است هنـوز ٫
٫ «در هـوای واژههـا تـب میکـنـد
شاعـری درگیرِ هـذیان اسـت هنـوز» ٫
٫ «مـغـز او کـی جیغ مـمـتد میکـشد
عـابـری بیخطّ پایان است هنوز» ٫
٫ بر کنشت و دِیر و مسجد آنچه جست
مـؤمنی در شکّ و ایمـان است هنوز ٫
٫ ناخـدا.. تا گـوشـهی میخانه یافت
پیـر گـبـری، نامسلمـان است هـنوز ٫
٫ خـواب از چشم «جهـان» انسان ربود
چشم «دنیا» از چه خندان است هنوز؟!_ ٫
٫ _گـریـهای نـو زاده در گـوش فـلک!
خالق امّـیدش به «انسان» است هنوز؟؟! ٫
٫ «ناجـوان» با آرزوهـا.. پیر شد
در «محال» و «مرز امکان» است هنوز ٫
٫ «تکدرخـتی» با تبر «پیوند» خـورد
فـکـر کن؛ «در بنـدِ.. درمـان» است هنـوز ٫
پایان
از این نویسنده بیشتر بخوانید: