« مفسدفیالتن «
« مفسدِفیالتَن »
٫٫ طاقتِ.. دلبـردهام
دل.. زدهام، مردهام
از هـمـه افـسـردهام
بـغض فروخوردهام٫
٫ سـرخی خاکستـرم
سوز جهان در سرم
با تنِ مـن انجمـاد..
دوزخـیان در بـرم ٫
٫ تــشـنـهی آرامـشـم
غـــرّش بـیبـارشـم
بـخـشـش بـیمـنـتـم
حسرتِ بیخواهشم ٫
٫ در پـی انـســآن مـنـم
پـیـکـر بـیجـان مـنـم
خوبتـر از خوب.. تـو!
هرچه بد است آن منم ٫
٫ مـستعـدم، جانـیام
حـــادثـــهای آنـــیام
از پـیام آبادی است!
در پــی ویـــرانــیام ٫
٫ دردِ پـرآکـندهام
از غمـی آکـندهام
در جسدی زندهام
قـالبِ بـازنـدهام! ٫
٫ چــرخِ فـلک خـوردهام
چـوبِ فـلک خـوردهام
بر.. به چهها.. خوردهام
پی.. به چهها.. بـردهام ٫ل
بنده به یکتَن منم
آن ســـرِبـیتـن مـنـم
باز تو گو، هرچه هست
آن، تو بگو، این، منـم! ٫
٫ با طِن سَرخوردهام
قلـبِ درونْمــردهام
خـاطرهام آرزوست
خـــاطــرِ.. آزردهام ٫
٫ بغـض فروخوردهام
از هـمـه افـسـردهام
دل.. زدهام، مـردهام
طاقـتِ دل.. بـردهام ٫٫
« پایان »
حبس ابد
میخونم ولی صدام خسته س
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد