نقاب
نقاب
مرا میان غبار جنون رها کردی
دلم گرفت و مرا از خودت جدا کردی
تمامِ باورِ من بودی و ندانستم
مرا به دردِ عمیقی تو «مبتلا» کردی
تو آمدی که تپشهایِ قلبِ من باشی
به جایِ عشق، ببین با دلم چهها کردی
زدی نقابِ وفا تا مرا به دست آری
ولی به صحنهی بازی، فقط ادا کردی!
بخوان غزل که بدانی چه بر سَرَم
آمد
ببین چگونه «تمامِ مرا» فدا کردی
درونِ پیلهی تنهاییام، دلم خوش بود
مرا شکستی و با غصه «آشنا» کردی
قسم به حرمتِ اشکی که در خفا لرزید
تو در جوابِ وفاداریام، جفا کردی
مگر چه بوده گناهم به پیشِ چشمانت؟
که اشک و حسرت و غم را به من روا کردی
میانِ خلوتِ شبها، به جای دلداری
برای مرگِ غرورم، فقط دعا کردی!
گذشتم از تو و از هرچه بینِ ما رخ داد
ولی بدان که در این ماجرا خطا کردی
شادن کچویی
این غزل به هنرمند خوب کشورمون اقای مبین ازوجی واگذار گردید.
حبس ابد
میخونم ولی صدام خسته س
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی
عشق
شاعرشبگرد