مَرد …
کنار بغض این روزهای این مَرد
نه از لبخند نشونی هست نه فریاد
سکوت تلخ و سردی هست همیشه
که چسبیده به روحش مثل همزاد
کسی از حال این مرد باخبر نیست
به جز تاریکی سنگین خونه
رو کاغذهای شعرای مچاله ش
پُر از خیسیِ اشکِ رنگِ خونه
همش فکر میکنه ؛ فکر میکنه ؛ فکر
همش بیخود به هرچیز گیر میده
کسی یادش نمونده آخرین بار
کجا و کی رو لب هاش خنده دیده
تموم خاطراتش رنگ خوابن
تموم غصه هاش تعبیر میشه
ولی بازم یه شعری مینویسه
بازم میگه که دیگه آخریشه ..!
سیامک آرمند
برای واژه های دلشکسته
آغوش تو
پنجاه درجه