"خوشبختی"

یک اتفاق ساده هم گاهی
تو سرنوشت ما اثر داره
از چی شکایت می کنیم آخه؟
کی از یه لحظه بعد خبر داره؟

من لذت عشقو نفهمیدم
جز با فرو رفتن تو عمق درد
صدتا گره خوردم تو بخت بد
تا دستای تو بختمو وا کرد

خوردم زمین اما درست بعدش
دستای تو ناجی عشقم شد
انگار هر چی عشقه تو دنیا
تو چشمای آروم تو جم (ع) شد

دیدار ما تو کافه کافی بود
واسه گذر از سایه ها تا عشق
من بی نیازم از همه دنیا
تا وقتی هم آغوشمی با عشق

تا آخر این قصه معلومه
وقتی تو انقد خوب و زیبایی
با چشمای بسته میشه دیدت
تو واقعی هستی یا رویایی؟؟؟

گاهی تصادف هم یه جور خیره
گاهی خود دردم یه درمونه
بین هزار تا اتفاق بد
خوشبختی یه گنجه که پنهونه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: