"بی تکیه گاهی"

از اول قصه همراه تو بودم
جز من کسی باتو تا فصل آخر نیس
چه دور و چه نزدیک پشت تو می مونم
هرگز کسی از من با معرفت تر نیس

حس می کنم حس بی تکیه گاهیتو
ترست از آینده چیز عجیبی نیس
هیشکی شبیه تو مابین این مردم
انقد گرفتار حس غریبی نیس

میفهمه قلب من ترست رو از پاییز
وقتی امید تو خشکیده مثل برگ
می فهمم اینو که از زندگی سیری
وقتی که قفله روت چشمای هیز مرگ

حس می کنم حس بی تکیه گاهیتو
بیرون کن از قلبت احساس وحشت رو
هرگز نذار عشقم فکرای بیهوده
مشکل کنه واست هر کار راحت رو

چه دور و چه نزدیک پشت تو می مونم
هرگز کسی از من با معرفت تر نیس
از اول قصه همراه تو بودم
جز من کسی باتو تا فصل آخر نیس

خیلی قوی نیستی تو جنگ با سختی
اما منو داری خوشبختیتم اینه
شبهای دلتنگی طاقت کشه اما
پایان این قصه روزای شیرینه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: