همبازی شیطان

 منم یک خلقی از این کردگارم

که با آشوب و درد در یک مدارم

پره دلشوره و دردم دمادم

که جز خنجر به دل از خویش ندارم

تمام تارو پودم را گسستم

دوباره قلب زیبایی شکستم

دوباره عاشقی از خود بریدم

میان حصر فولادم نشستم

به این احساس عشق زهری چشاندم

دلی را در مه اندوه کشاندم

دوباره دلبری را تلخ به تبعید

نگاهش را به مرز اشک راندم

چه تمهید و چه حکمی را بریدند

خدا ما را به چه بومی کشیدند

که در آن ظلمت نقش و نگارش

مروت را به نطفه سر بریدند

یه قربانی به زیر دست و پایم

که از خلق و هم از خالق جدایم

چه عرش کبریاییت بلند است!

به بالا می رسد آیا صدایم؟!

چه سوگند و کلامی را شنیدی؟

پدر آن خوشه یا آن سیب چیدی؟

که از دریای رحمان خداوند

به بندرگاه این تاوان رسیدی؟

چه سوگند و کلامی را شنیدی؟

بگو بابا بگو آنجا چه دیدی؟

ندانستی که تو با لمس لذت

ز خشت آدمی بنبست چیدی؟

چرا من لذتی را حس کنم باز

خدا گوید به طفلم تو بپرداز؟

من آنم ، آخرین طفلم پدر ها

چه فوج لذتی بر من رسد باز!

پر از خشم و پر از نفرین و آهم

درون یوقم و زنجیر به پایم

خداوندا کسی دنبال من نیست ؟

نیاکانم نمی دانند کجایم؟

به تبعیدگاه تو جایی فسرده

همانجا که ز رحم بویی نبرده

همانجا که شما حکمش خواندی

میان این زمین خاک خورده

که همبازی شیطانت شوم باز!

پر از رنج و غم و با غصه دمساز

در آن هفت آسمانت جای من نیست؟

بریده بالی ام با شوق پرواز

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: