«قانون انسانی! »

۱

اونی که شریک عمرت بوده
نمی دونه روز و شب بیداری
خیلی وقته از خدا دلگیری
خیلی وقته از همه بیزاری

حرفا و دلداریای مادر
دیگه مرهمی واسه زخمات نیس
روزاتم عین شبا تاریکه
خورشیدی منتظر فردات نیس

صداشو می شنوی ازپشت خط
یه«مامان» میگه واسه ش می میری
قلبت آتیش می گیره از دوریش
عکسشو تو بغلت می گیری

کسی که مرجع عدل و داده
همه لحظه هاتو پرکرد از درد
اون کدوم قانون انسانی! بود؟
که به این شکنجه محکومت کرد

مگه بالاتر ازین دردی هست؟
مادری دور شه از فرزندش
حق دیدنو بگیرن از چشم
لبی محروم شه از لبخندش

مردی که لایق همراهیت نیس
بگو با جهل خودش تنها شه
بذا(ر) حفره های مغزش دائم
لونه ی مارا و عقربها شه

یه روزی تقاصشو پس میده
مرد مغروری که ویرونت کرد
نذا(ر) بابا ببینه گریه ت رو
نذا(ر) منفجر شه قلبش از درد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: