قراردرپارک   

 

تو قلب خسته پارک خیره به سمت خیابونم

کلاغا میان و می رن می خونن از دل خونم

وقت قرارگذشته عقربه ها عجله دارن

کلافه شدم دسته گلی تو دستام سرپایین آوردن

طاقتم طاق شد سرکلاغا داد می زنم

گل میندازم زمین  حس تب کرده موباد می زنم

زمان ازکوره در می ره

از نشستن و دیدن کلاغا حوصلم سر می ره

مث یه تند باد راه می افتم سوی خونه

صدای تند نفس هات تو گوش میدونه

منم به تلافی بی خیالی تو

گوشامو می بندم از نفس های خالی تو

وقتی صدای بوق و جیق درهم پیچید

یهو چشام تورومیون جوی خون دید

تو دستت هدیه گرونی جون می داد

عقربه های تو زمانو کم تر نشون می داد

حالا یه عشق نارسی زیر خاک فرو رفت

زمان در خیانتی دردناک فرو رفت

از این نویسنده بیشتر بخوانید: