نقاش زندگی من

نفس هامم یه عادت یک بهانست
برامن زندگی هم تازیانست
سرم لبریز حجمی از تباهی
پر از تشویش و رنجور از زمانست

من یه بغض عمیقی تو گلومه
برام لحظه به لحظه تلخ و شومه
همه راهها رو رفتم مقصدی نیست
بگو دنیا راه برگشت کدومه؟؟!!

بجز عصیان هیچی تو سرم نیست
به جز غصه کسی همبسترم نیست
روحم زخمی شدو هر لحظه جون داد
تنم سست و رمق در پیکرم نیست

تنم تابوته روحم شد ، مزاره
دلم غمگین و سرد و غصه داره
یه متروکم(ه ام) ، کویرم ، پر ز آهم
همه فصل های عمرم بی بهاره

نقاش زندگیم با سبک تردید
به بومم طرحی زد خالی ز خورشید
وقتی رنگای مایوسش تموم شد
به بوم زندگیم اسید می پاشید

رو بوم زندگیم در نقش فردم
که همپنجه با دنیا در نبردم
با زخمی که همیشه تازه مونده
از اول زندگی رو دوره کردم

رو بومم سایمم خنجر به دسته
رو طاق آرزوم کابوس نشسته
از اون روزیکه همخون خنجرم زد
دل زارم به هیچ کس دل نبسته

عادت کردم همیشه سرد باشم
یه کابوس عمیق از درد باشم
یادم دادن با یه خنجر نمیرم
بهم گفتن که باید مرد باشم

(ولی باید به اجبار زندگی کرد
برا نقاش منفور بردگی کرد )

به بومم خطی از بطلان کشیده
مادر از عاقبتم نا امیده
کسی آشم رو پخته با یه کینه
(….فلانی…) آشم رو با خون سر کشیده

مادر من از کجا اینجا رسیدم؟
چرا از زندگی من نا امیدم؟
وقتی بودم کنارت توی دنیات
چرا اشک رو تو چشمای تو دیدم؟

شاید چاره برام تیر خلاصه
خدا میگه که بنده ام ناسپاسه
اونقدر پیرم از این رنج و غم و درد
که چهرم واسه مادر ناشناسه

دو دستم در دعاست و در نیازه
به روی حق که یاری چاره سازه
یه روز با بوم نو با رنگ خورشید
خودش نقاشیه زیبا بسازه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: